تبليغاتX
سحر خانم
یادداشتهای یک سحر
اینقدر سرم شلوغه از سر کار خسته بر میگردم باید به کارا خونه برسم .

هنوز هیچی نشده و زمستون نرسیده سرما خوردم . دیشب احسانو مجبور کردم تمام درز پنجره ها رو بگیره

سعید برادرم به تلافی اینکه مسخرش میکردم هی اس ام اس میزنه سر به سرم میذاره میگه ویروسای آنفولانزای خوکیت دارن تا اینجا میان

هشتم آذر تولد احسان بود واسش یه پلیور و یه شلوار خریدم

اونم از حقوق خودم و حاصل دست رنج خودم  

سهیلا هم یک ادکلن واسش خرید .

راستی طبق معمول واسه  سهیلا خواستگار اومد و ردش کرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:45  توسط سحر  | 

احسان دیشب میگفت وقتی ازت خواستگاری کردم فکر نمیکردم اینجوری باشی . گفتم چجوریم مگه؟ گفت فکر میکردم از اون دخترایی هستی که روزگار آدمو سیاه میکنن . گفتم نه بابا؟؟؟ اونوقت چرا خواستگاری کردی ؟

گفتش چون خیلی تورو دوس داشتم حاضر بودم روزگارمو سیاه کنی  .

گفتم مگه الان دوسم نداری ؟

گفتش دوس دارم ولی منظورم اینه که بعدن فهمیدم که خیلی بهتر از اون چیزی هستی که فکر میکردم .

گفتم همینم هست تو فکرت بد بود .

ولی منم فکر نمیکردم احسان اینجوری باشه . یعنی علاقه من به احسان یواش یواش زیاد شد همین یه ساعت پیش داشتم به این فکر میکردم که چقدر کنار احسان احساس خوشبختی میکنم .

امروز مهمون داشتیم . مامانم اینا اومده بودن .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:51  توسط سحر  | 

امروز گوشی احسانو پاک سازی کردم ، یه مشت چرت و پرت از همکاراش بلوتوث کرده بود منم امروز همشو حذف کردم رفت . اولش یه خورده ناراحت شد

بیشتر نگران بودم یه وقت گوشیش دست کسی بیوفته واسش مشکل ساز بشه .

تازه من اصلن از اولش هم از این بلوتوثها بی ادبی و بلوتوثای تقلید صدا بدم میومد . حالا یه موزیکی یا آهنگ باشه یه چیزی .

یعنی چی آخه ؟ به جای اینکه وقتی ملت به هم میرسن تبادل اطلاعات و فرهنگ بکنن تبادل چرت و پرت میکنن .

امروز سر کار که بودیم یادم به محل کار قبلیم افتاد گفتم اینجا خیلی بهتره . اونجا که بودم غیر هزار تا کار که انجام میدادیم باید کارا بانکی اقای کریمی (رئیسمون) رو انجام میدادم بعضی موقعا از میدون ونک تا پارک وی باید با خرج خودم (بعضی موقعا پیاده) میرفتم . اما اینجا کارم فقط تو شرکته .

خدارو شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط سحر  | 

صبح خونه مامان اینا رفته بودیم . تا ۵ بعد ازظهر اونجا بودیم . خیلی اصرار کردن که شام بمونیم ولی یه کاری داشتیم که باید برمیگشیم . من چون کار میکنم دیگه آیروبیک نمیرم ولی سهیلا (خواهرم) هنوز داره میره لاغرتر هم شده میگه ۸ کیلو کم کرده . امروز گیر داده بود که منم همراش برم گفتم که خیلی هنر از خودم نشون بدم بتونم به کارام برسم . تازه من که چاق نیستم . آیروبیک میخوام چیکار ؟

سعید (برادرم) سرما خورده  ولی ما سربه سرش میذاشتیم و میگفتیم آنفولانزای خوکی گرفتی از یه متری ما نزدیکتر نیا . اونم اذیت میکرد . میومد جلو میگفت خواهرمی دیگه چند وقته ندیدمت بذار ببوسمت .

راستی امروز خواستگار داشتم . حدود ساعت ۴ بعد از ظهر یه همسایه قدیمی مامانم اینا داشتن که چند ساله از اونجا رفتن ، زنش (نسرین خانم) اومده بود صحبت کنه که منو واسه پسرش بگیره . احسان هم نشسته بود . کلی خندیدیم . میگفت : پس چرا به ما نگفتین که دخترتون ازدواج کرده ؟ مامان گفت : ببخشین که از اینجا رفته بودین و به ما نگفتین ، شماره تلفن جدیدتونو نداشتیم که واسه عروسی دعوتتون کنیم . نسرین خانم گفت : ما بعدن خبر ازدواجو شنیدیم ولی فکر کردیم سهیلا جون ازدواج کرده .

اخه سهیلا از من بزرگتره .

مامانم جوابشو داد : نه سهیلا ازدواج نکرده چون حالا حالاها قصد ازدواج نداره . 

ساعت ۵ که میخواستیم بیایم نسرین خانم هنوز نشسته بود .

من یه ساعت پیش به شوخی به احسان گفتم : باید روش فکر کنم . گفت : رو چی ؟ گفتم : رو پیشنهاد خواستگارم دیگه .

احسان همچنین چپ چپ نگام کرد که ترسیدم . 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:44  توسط سحر  | 

سلام صبح به خیر

احسان صبحانشو خورد و رفت سر کار . منم یکی دو ساعت دیگه میرم . 

دیروز خیلی سرد شده بود با اینکه شوفاژا روشن هستن داشتم میلرزیدم . اخه خیلی زود سردم میشه . الانم که خیلی سرده . با مزه اینجاس امروز احسان میگفت : میخوای مرخصی بگیرم یه چند روز بریم شمال ؟

گفتم : تابستون که هم بیکار بودم هم هوا خوب بود از این کارا بلد نبودی که .

من و مسافرت تو زمستون ؟ اونم سمت احسان اینا که تابستونشم سرده چه برسه به الان .

الان یه لیوان شیر داغ جلومه میخوام بخورم . بعدش ظرف و ظروفا رو بشورم و مرتب کنم و برم سر کار .

اما خوبیه احسان اینه که مرتب و منظمه . بر عکس خیلی از مردا که از بیرون میان لباساشونو اینور اونور پرت میکنن و جوراباشونو صبح نمیتونن پیدا کنن ، احسان همه کاراش منظمه به معنای واقعیش و من از این بابت خوشحالم . چی شد اینو گفتم ؟ همینطوری گفتم ظرفارو بشورم و مرتب کنم یادم به مرتب بودن احسان افتاد . آدم نمیتونه از شوهرش تعریف کنه ؟؟؟

فکر کنم امروز احسان اینا رو از سر کارشون ببرن تو راهپیمایی شرکت کنن . واسه اونا اجباریه . خدا کنه اتفاقی نیوفته . آخه معلوم که نیستش که چی میشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:28  توسط سحر  | 

رییسمون قبول کرد من یه مقدار کمتر حقوق بگیرم ولی ساعت یک بعد از ظهر برم خونه . از فردا ساعت یک کارم تموم میشه . چند روزه که یه پراید قسطی سفید هم خریدیم . احسان جمعه نزدیک بود هممونو بفرسته اون دنیا . داشت با سرعت میرفت یهو سر یه پیچ ماشینو بدطوری کنترل کرد صدای لاستیکشو شنیدیم خیلی ترسیدم داشتم تا نیم ساعت میلرزیدم .

خیلی باهاش دعوا کردم . هی میگفت مگه چی شده حالا ؟ گفتم : مگه حتمن باید چیزی میشد ؟ همینکه ماشین سر پیچ سر خورد نزدیک بود چپ کنیم بس نبود ؟

خب دیگه خیلی خستم برم بخوابم . شب به خیر

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:50  توسط سحر  | 

ببخشین منو یه مدته خیلی طولانی نبودم اخه گفتم که شاغل شدم .  تا برسم خونه ساعت ۵ میشه و باید تو خونه کار کنم . امروز مرخصی گرفته بودم .

حالا بشنوین از سر کار من : جام بد نیست الان حدود ده روز شده هنوز کاملن جا نیوفتادم ولی تقریبن  با همه چیش آشنا شدم . کار من مربوط به پرسنلیه . آمار ویزیتورها رو ثبت میکنم . گزارشها رو میگریم . نامه یا درخواست یا هرچی باشه رو ثبت میکنم به مدیر اداری تحویل میدم . تلفنا قسمت اداری رو جواب میدم . قکس میفرستم از این چیزا دیگه

مدیر اداری هم یه خانم حدودن سی سالس اولش یه مقدار خودشو میگرفت مثلن رو نده ولی الان با هم خیلی جور شدیم به هر حال من کارو درست انجام میدم نیازی نیست خودشو بگیره . تو پارتیشن ما فقط دو تا میز هستش یکی مال منه یکی مال خانم محمدی (همون مدیر اداری) جام راحته ولی کارم بعضی موقعها خیلی زیاد میشه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:43  توسط سحر  | 

همین چند دقیقه پیش تل زنگ خورد جواب دادم دیدم از همون شرکته هستش که واسه استخدام رفته بودم . گفتن از فردا بیا . ساعتش از هشت صبح تا ۴ بعداز ظهره تا برسم خونه ساعت پنج میشه . پنجشنبه ها از ۸ صبح تا یکه . البته احسان زودتر از من خونه میاد ولی اون یه ساعت میخوابه بعدش میره سر شغل دومش تا ساعت نه شب بیرونه . بعضی روزا که نمیره به جای یه ساعت دو سه ساعت میخوابه . پس منم همیشه میتونم خودمو به موقع برسونم .

شاید مجبور بشم دیگه آیروبیکو نرم .

ولی مهم نیستش فوقش یه سال سختی میکشیم تا یه مقدار دست و بالمون باز تر بشه بعدن شاید دیگه اصلن سر کار نمیرم .

اینم اینجوری شد ولی یه خوبی که داره سوژه واسه وبلاگ نوشتن بیشتر پیدا میکنم البته اگه وقت وبلاگ نوشتن داشته باشما .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:16  توسط سحر  | 

فعلن که هوای ماموریت از سر احسان افتاده

منم یه چند روزی بود داشتم دنبال کار میگشتم بیشتر به خاطر مشغولیتش . آگهیا همشهری رو میخوندم . یاد دو سال پیشم افتادم که دنبال کار میگشتم . اما ایندفعه چند جا با مامانم رفتم از بیشترشون که زیاد خوشم نیومد . فقط یه شرکت تو خیابون بهشتی بد نبود اونم ما که رسیدیم دیدم ده پونزده تا دختر نشستن منتظرن راجب استخدامشون با مسئول اونجا صحبت کنن . منم رفتم صحبت کردم . شمارمو نوشتم قرار شد اگه منو خواستن تو این هفته خبرم کنن . خوبیش اینه که بیشتر کارکناش خانمن  مدیرش هم یه مرد جا افتادس که وقتی با دخترا صحبت میکرد چشم تو چشم نمیشد . البته احسان اصلن بد دل نیستا ولی خودم دوست ندارم دور و ورم یه مشت ادم هیز باشه .

حقوقشم چند ماه اول ماهی دویست و پنجاه هزار تومنه . بعدش ممکنه زیادش کنن . البته بدون بیمه و اینا ولی بازم بد نیست . احسان بیچاره که داره از صبح تا شب تلاش میکنه . یه مدت منم کمکش کنم .   طفلی از بس زیر بار قسط و خرج رفته که وقتی گفتم دارم دنبال کار میگردم هیچی نگفت ولی از نگاش معلوم بود که موافقه . 

یه شرکت دیگه زنگ زدم حقوقش خیلی خوب بود ولی تسلط کامل به زبان لازم داشت میگفتن ما تماس و فکس خارج از کشور زیاد داریم باید یکی بیاد که مهارت زبانش بیست باشه . البته نوشته بود مسلط به زبان انگلیسی ولی خوب همه اینا رو مینویسن دیگه .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:26  توسط سحر  | 

دیروز دعوت بودیم باشگاه نرفتم شب که با احسان (همسر عزیزم) برمیگشتیم خونه تو راه احسان گفت: قراره منتقلم کنن دو کوهه .

من : دوکوهه؟؟؟؟؟ دوکوهه دیگه کجاس ؟ 

احسان : طرفا اندیمشکه سمت جنوب . هم خونه سازمانی میدن هم حقوقم بیشتره سه سال اونجا میمونیم بعد برمیگردیم .

من : تو قبول کردی ؟

احسان : هنوز نه . یعنی اصلن اجباری نیستش گفتم اگه تو هم راضی باشی داوطلبی بریم .

من : لازم نکرده بریم اونجا . میخوام که صد سال خونه ندن .

احسان : ببین سحر جون اول خوب فکراتو بکن بعد اگه نخواستی قبول نکن . الان ما اینجا داریم کلی پول اجاره و قسط میدیم اونجا حقوقم تقریبا دو برابره اجاره خونه هم نداریم . بعدش که یه خورده جون گرفتیم برمیگردیم .

من : نمیخوام . تا تو جون بگیری من دیگه مرده ام

احسان : ببین ما اگه بریم اونجا پول پیشی که اینجا واسه خونه دادیمو پس میگیریم میتونیم با اون یه ماشین قسطی بخریم .

من : اونوقت قسطش چی ؟

احسان : قسطشم میدیم دیگه . فکر میکنیم داریم اجاره خونه میدیم . تازه حقوقم اونجا بالاتره .

من : حقوقم بالاتره حقوقم بالاتره .............. شغل دومتو چیکار میکنی ؟

احسان : همون دیگه اونجا دیگه به شغل دوم احتیاج ندارم . روزا زودتر میام خونه . تازه اگه یه شغل دوم هم پیدا کنم که درآمدمون خیلی میشه .

من جواب ندادم .

احسان : ببین سحر جون . من همون روز اولم که اومدم قبول کردم تو تهران بمونیم پی همه مشکلات مالی رو به تنم مالیدم ولی الان یه راه خوبی پیدا کردم که میتونه ما رو جلو بندازه .

من : حالا چرا دوکوهه ؟ همین نزدیکیا نمیشد ؟ مثلا کرج ؟

احسان بلند بلند خندید و گفت : عزیز من اگه کرج بود که دیگه مزایایی به من نمیدادن .

من : چرا ؟

احسان : خب اگه قرار بود واسه کرج مزایا بدن که همه میرفتن کرج . باید یه جای منطقه ای و سخت و .........

احسان بقیه حرفشو خورد .

من : همون پس به درد نمیخوره وگرنه اونا اونقدر فک و فامیل و آشنا ماشنا داشتن که به تو نمیرسید که بخوای داوطلب بشی .

احسان : عزیزم سختیش مال منه . تو که واست فرقی نداره . 

من داشتم عصبی میشدم .

من : واسه منم فرق میکنه . چرا فرقی نمیکنه ؟ مگه من آدم نیستم ؟ همیجاشم که همه فامیلا دور و برم هستن دارم دق میکنم وای به حال اینکه برم یه جایی که تا شعاع ۱۰۰۰ کیلومتریش هیچ کسی رو ندارم . تو اگه خیلی هوس دوکوهه و بندرعباس و زاهدان و هر جا کردی باید تنها بری .

احسان : بابا زاهدان و بندرعباس کجا دو کوهه کجا ؟  باشه اصلن نمیریم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:54  توسط سحر  |